رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه دهم .... ملاقات با یه خانوم دکتر

سلام مامانی عزیزم دیروز یعنی دوشنبه عصر پیش همون خانوم دکتر قبلی خودم رفتم خدایش از همین دکتر خودم بیشتر راضی هستم تا اون یکی خانوم دکتره. دکتر شما رو یه معاینه کوچیک کرد و فشار خون و وزنم رو هم گرفت. فشار خونم توی مطب کمی بالا بوده که البته خودم خیلی تعجب کردم چون اتفاقا همیشه فشارم پایین بوده. خانوم دکتر گفت شاید چون استرس داری رفته بالا. ولی اومدیم خونه و باز بابایی توی خونه فشارم رو گرفت که روی ۱۱ بود. آزمایش خون رو نوشتند و برای سوم مهر هم گفتند برم سونوگرافی. مولتی پریناتال هم نوشتند که یه نوع مکمل غذایی هست که برای دوران بارداری خیلی خوبه. دیروز عزیزم وارد هفته ۶ شدیم. دعا کن این دو ماه هم به سلامتی طی بشه گلم...
23 شهريور 1389

نامه نهم .... آزمایش خون

سلام خوشگلم عزیزم دیروز رفتم آزمایش خون هم دادم، خدا رو شکر نتیجه اش خوبه، با خانم دکتر قبلیم هم تماس گرفتم گفت خدا رو شکر مثبته، امروز كه دارم اين نامه رو مينويسم با محاسبات خودم شما ۴ هفته و ۳ روزته، البته سونوگرافي احتمالا كمتر نشون بده. راستی عزیزم دیگه از کارم هم استعفا دادم و خدا رو شکر قبول کردند که دیگه از شنبه نیام سرکار. ایشالله با هم میخوایم حسابی به خودمون برسیم. اگه بتونم کلاس شنا هم میرم که برای هر دومون خوبه عزیزم. کلاس فتوشاپ رو هم دوست دارم توی این مدت برم . راستی مامانی توی خونه شايد نتونم وبلاگت رو سريع آپديت كنم آخه سرعت اينترنت پايينه. امروز بعدازظهر هم ميخوام ديگه پيش همون خانوم دكتري بريم ...
17 شهريور 1389

نامه هشتم .... حال و احوال مامانی

سلام خوشگل مامان خوبي عزيزم، فكر كنم ماشالله داري زودي بزرگ ميشي، آخه ماماني هر از چند يه انقباضاتي رو احساس ميكنه، به خاطر همين فكر مي كنم داري بزرگ ميشي. عزيزم از موقعي كه داري توي وجودم رشد ميكني ماماني خيلي سريع گرسنه اش ميشه، و باباي عزيز خيلي به جفتمون ميرسه. قدر بابا به اين مهربوني رو بدون عزيزم. يه كوچولو گاهي هم حالت تهوع داره بهم دست ميده. ماماني من توي محل كار دارم اذيت ميشم. ديروز شنبه اولين روزي كاري بود كه مطمئن بودم با شما هستم،‌انقدر كمردرد گرفتم كه كلي اذيت شدم، ديگه دوست ندارم بيام سركار، ميخوام بمونم خونه تا به شما و خودم برسم. اينطوري خيلي دارم خسته ميشم. مي ترسم خداي نكرده برات مشكلي پيش بياد. در ضمن...
14 شهريور 1389

نامه هفتم .... مادر شدم/ خدایا شکرت

  خــــــــــــدای مهربـــــــــــــــونم شکــــــــــــــرت من مـامـان شدم عزیزم خوش اومدی قربونت برم که منو لایق مادر شدن دونستی عزیزم پنج شنبه ۱۱/۰۶/۸۹ مامانی در حالی که امیدی نداشت/ متوجه شد که مامان شده با گریه خوشحالی برای همه منتظرها هم دعا کردم گلم شما هم دعا کن تا همه مامانهای منتظر نی نی های گلشون زودی بیاند پیششون بابایی عزیز هم خیلی خوشحال شد وقتی فهمید شما عزیز دوست داشتی اومدی توی دلم هر دومون خیلی دوستت داریم عزیزم از خدای مهربون برات سلامتی، صالح بودن، طول عمر زياد و ..... رو آرزو کردیم خشگلم چه پسر باشی چه دختر/ بدون برای ما عزیزترینی گلم شما هم از خدای مهربون بخواه که با...
13 شهريور 1389

نامه ششم .... نارحتي مامان از نيومدن شما

سلام خوشگلم عزيزم ببخشيد كه انقدر با تاخير وبلاگت رو آپ مي كنم. شما ماه پيش كه توي دل ماماني نيومده بودي، ماماني رو غصه دار كردي عزيزم،‌ ولي خب توكلمون به خداي مهربونه كه هر وقت خودش صلاح بدونه شما نازنين رو به ما هديه كنه. البته فكر كنم اين ماه هم تو دل ماماني نيومده باشي، ولي خب از خداي عزيز بخواه كه شما رو در صحت و سلامت كامل به ما بده. راستي ماماني توي يه سايتي به نام ني ني سايت چند تا دوست خيلي مهربون مثل شيرين جون،‌ مامان گلي، مامان ريحانه،‌ مامان چكاوك، نياز،‌طيبه، ياسي، مامي و ........ پيدا كرده بود، كه اونها هم مثل من يا منتظر اومدن ني ني هاشون بودند، يا خداي مهربون ني ني هاي گلشون رو بهشون دا...
9 شهريور 1389

نامه پنجم .... نشانه های حضور

سلام عزيزم.   امروز ميخوام برات بنويسم كه ماماني يه نشونه هاي از وجودت در خودش داره مي بينه. ايشالله اين نشونه ها هر چه سريعـتر رنگ واقعيت به خودشون بگيرند، و تو عزيز دلمون با اومدنت دل من و بابايي رو شاد كني ................... در انتظارت هستيم ...
8 مرداد 1389

نامه چهارم .... در انتظار

سلام خوشگلم عزيزم يعني ممكنه كه الان توي دل ماماني باشي.... خيلي منتظر هستيم تا ببينيم ما رو لايق پدر شدن و مادر شدن دونستي يا نه.... واقعا چه لحظات جالبيه عزيزم..... اينكه در انتظار يك علامتي باشم تا به وجودت پي ببرم..... با بابايي عزيز حسابي داريم حال ميكنيم..... با اينكه نمي دونيم الان در وجودم هستي يا نه ولي بابايي از الان مدام بهم ميگه كه به تغذيه ات برس و خيلي در موردت با هم حرف ميزنيم.... اميدوارم كه تا چند روز ديگه حسابي خوشحالمون كني و بيام توي وبلاگت بنويسم كه:          در وجودم هستي......... ...
7 مرداد 1389

نامه سوم .... خاطره سفر من و بابایی به شمال

خاطره سفر من و بابايي به تالش و آستارا مامانی الان توی اداره نشسته و همش داره قالب وبلاگت رو عوض می کنه. خیلی دوست دارم قالب وبلاگت زیبا باشه. نمی دونم چند روزه این مرزداران چه خبره که کلی سر و صدا میاد و حسابی کلافمون کرده . ولي بزار برات از سفري كه چند هفته پيش به تالش داشتيم تعريف كنم. روز شنبه تاريخ ۵/۴/۸۹ من و بابای عزیز رفته بودیم مسافرت سمت تالش و آستارا. از مسیر قزوین-رشت رفتیم و چند ساعتی رو توی راه بودیم. از شهرهای منجیل و رودبار هم گذشتیم و بابایی چون خیلی ذوق داشت که درختهای زیتون رودبار رو ببینه یه سری هم به باغات اونجا زدیم و چند تای هم عکس گرفتیم. دوباره مسیر رو ادامه دادیم و از خروجی فومن-تالش به سمت تالش حرکت کردی...
28 تير 1389

نامه دوم ... دیدار از دو کوچولوی نازنین

سلام عزيز دل مامان و بابايي چند روز قبل براي ديدن مهبد كوچولو رفته بوديم. ديروز هم رفته بوديم ديدن اميرعلي يه      ني ني كوچول موچولو- كه هر دوشون نوه دائي بابايي هستند- ايشالله عزيزم به دنيا اومدي با هم همبازي ميشيد. عزيزم از خداي مهربون بخواه كه اين ماه شما رو به ما هديه بده. حسابي دوستت داريم.   ...
22 تير 1389

نامه اول .... اولین مطلب برای فرزند عزیزم

این اولین مطلبی است برای فرزندی که در آینده نه چندان دور از راه خواهد رسید و شادی را به ارمغان خواهد آورد. در انتظار آن روز خواهیم ماند و از خداوند می خواهیم ما را لایق این هدیه آسمانی بداند. می خوام بدونی که مامان و بابایی عزیز خیلی دوست داریم که هر چه سریعتر به جمع ما بیایی و من و بابایی رو بیش از این خوشبخت کنی. گلم، از خدای مهربون بخواه که شرایط ما هر چه سریعتر بهتر از اينا بشه تا بتونیم انطور که لایقت هست بزرگت کنیم تا همیشه موفق و خوشبخت باشی. خیلی امید دارم که خدای مهربون خیلی زود تو رو به ما هدیه کنه تا من و بابایی خیلی مهربونت از اومدنت خیلی خوشحال بشیم. خيلي دوست دارم كه وبلاگت رو ...
23 خرداد 1389